تبليغاتX
شب نامه
و مرده ای در گور ، زندگی را خواب می بیند...

خواست که چیزی بنویسد
اما گفت : 
            نورا ، 
                  نورا !

شبی که شب هجرت بود
آسمان چه رنگی داشت ؟ 
                             آبی 
                                  زنگاری 
                                            یا سیاه ؟
نورا نبود
اما صدایش می گفت : 
                          سیاه بود ،
                                       سیاه 

(عطر کلمات ، محمد خلیلی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 19:51  توسط مهدی  | 

يك دوره فراگير از دوران اروپا كه از اواخر قرن هيجدم شروع و تا اواسط قرن نوزدهم ميلادي رواج داشت
رومانتي سيسم همانگونه كه از آلمان آغاز شد ، واكنشي بود به تاكيد بي چون و چراي دوران روشنگري برعقل.
در عصر روشنگري اكثر فيلسوفان به اندازه اي به عقل انسان باور و ايمان داشتند كه مي خواستند تمامي مسائل را با عقل بسنجند و در اين راستا وظيفه خود مي دانستند كه براي رفتار و منش انسانها پيرو عقل باشند و حتي دين را بر پايه عقل مي پذيرفتند و احكام و آموزه هاي نامعقول را کنار گذاشتند كه خود اين تلنگري بود بر پايه هاي سست كليسا و از طرفي باعث تقويت دين هم شد كه خرافات را از ميان برداشت.
در نتيجه ي اين فعاليت هاي عقلي حقوق بشر مطرح شد.
 مابين عصر عقل و احساس كانت قرار داشت كه شناخت جهان را از طريق عقل و همينطور حس امكان پذير مي دانست كه هر دو به يك اندازه در شناخت ما دخالت دارند.و معتقد بود چه عقل گرايان و چه تجربگرايان هر دو بيش از اندازه اغراق كرده اند.
اما همانگونه كه بعضي ها عقل را حاكم بر همه چيز مي دانستند افرادي هم به اهميت احساس پي بردند و از آن دنياي تازه اي آفريدند. شعارهاي آنان (احساس) ، (تخيل) ، (تجربه) و (آرزو) بود. و در بين انتقادي بود از عقل گرايي محض.
از وقتي كه كانت بر اهميت سهم (منيت) در دانش و شناخت ، تاكيد ورزيده بود  ديگر افراد احساس كاملا آزادي مي كردند تا زندگي را به شيوه خويش تعبير و تفسير كنند و رومانتيك ها اين را به شكل (خود پرستي) بي عنان در آوردند. كه كم كم به ستايش نبوغ هنري انجاميد. و بتهوون را مي توان يكي از اين نابغه هاي هنري دانست. موسيقي بتهوون بيانگر احساسات و آرزوهاي اوست . و اين هنرمند آزاده احساسات خود را در سمفوني پنجم با چه هيجاني ابراز مي كند و در سونات مهتاب چه اندازه رومانتيك است .
رومانتيك ها اين نظر را داشتند كه هنرمند مي تواند چيزي ارائه كند كه فيلسوف از بيانش عاجز است.و نيز عقيده داشتند تنها از طريق هنر مي توان به ناگفتني ها رسيد و همچنين بعضي ها هنرمند را با خدا قياس كردند.
زيرا همانگونه كه خدا جهان را آفريد هنرمند نيز واقعيتهاي خود را مي آفريند . مي گفتند هنرمند تصور جهان آفرين دارد ،طوري كه مرز بين رويا و واقعيت را برمي دارد.
روانتي سيسم به طور كلي پديده اي شهري بود .در بسياري از قسمتهاي اروپا،و از همه بيشتر در آلمان،در نيمه قرن پيش فرهنگي،به اصطلاح كلان شهري رونق داشت. جوانها اغلب دانشجويان دانشگاه،نمونه بارز رومانتيك ها بودند،هر چند كه درسهاي خود را هميشه خيلي جدي نمي گرفتند .بر خورد آنها با زندگي قطعا ضد طبقه متوسط بود تا آنجا كه گاه مثلا پليس يا خانم صاحبخانه خود را بي فرهنگ ،يا صاف و ساده دشمن مي ناميدند.
جنبش رومانتيك در حقيقت نخستين شورش دانش آموزان بود _و بي شباهت به هيپي ها (منظور گل افشني و موي بلند ، گيتار زدن و ول گشتن) نبودند.روزگاري مي گفتند (بطالت كمال مطلوب نبوغ،و راحت طلبي فضيلت رومانيك هاست)وظيفه هر فرد رومانتيك بود كه زندگي را تجربه كند _ يا با خيال پردازي از آن بگريزد.مي گفتند كارهاي روزمره را نافرهيختگان انجام خواهند داد.
بسياري از رومانتيك ها در جواني تحت تاثير شعر و رمانهاي جنبش رومانتي سيسم خودكشي كردند. پس از انتشار رمان رنجهاي ورتر جوان كه گوته مضمون عشق ناكام را در آن ارائه داده بود ، ميزان خودكشي ها بالا رفت و كتاب مدتي در دانمارك و نروژ توقيف شد. پس رومانتيك بودن نيز خالي از خطر نبود چرا كه احساسات به شدت به كار مي افتاد. آنها كه زنده ماندند و پا به سن گذاشتند ،اغلب در حدود سي سالگي دست از رومانتيك بازي برداشتند.برخي به مرور راه و رسم طبقه متوسط را برگزيدند و حسابي محافظه كار شدند.
يكي از ويژگي هاي رومانتي سيسم حسرت و تمنا براي طبيعت و اسرار طبيعت بود و طبيعت را يك كل انگاشتن كه حاصل تجربه نوعي (منيت ِ)ملكوتي در طبيعت بود _كه گفته ميشد طبيعت يك (من ِ) بزرگ است.
سر دسته فيلسوفان رومانتيك شلينگ بود كه به عقيده او تمامي طبيعت روح آدمي و هستي مادي نماينگر يك مطلق يا روح جهاني است.
ساده تر اينكه انسان تمامي جهان را در نهاد خود دارد و براي دستيابي به اسرار جهان ، كافي است كه درون خود را بكاود.
فلسفه ، مطالعه طبيعت و شعر در نظر بسياري از رومانتيك ها هم نهاد يكديگرند. وقتي در كنج خلوت خود مي نشيني و الهام ميگيري و شعر مي گويي يا حيات نباتات يا تركيب سنگها را بررسي مي كني ، اينها در واقع دو روي يك سكه است ، چون طبيعت دستگاهي بي جان نيست ، يك روح زنده جهاني است.
طبيعت همانند كلي است كه مي شكفد و برگهاي خود را مي گشايد . يا چون شاعري كه از سروده هاي خويش پرده بر مي گيرد.
رومانتي سيسم متضمن جهت يابي تازه در بسياري زمينه ها بود . بدين سبب دو شكل آنرا از هم متمايز مي دارند . يكي رومانتي سيسم جهاني كه مقصود رومانتيك هايي است كه دلمشغول طبيعت ،روح جهاني ، و نبوغ هنري بودند.  و ديگري رومانتي سيسم ملي كه رومانتيكهاي ملي به طور كلي بيشتر به تاريخ مردمي و زبان مردمي و فرهنگ مردمي علاقه مند بودند.و تلقي آنها از (مردم) موجود زنده اي بود كه _درست همانند طبيعت و تاريخ _از تواناييهاي ذاتي بهره ور بود. وجه اشتراك اين دو جنبه رومانتي سيسم بيشتر و مهمتر از همه مفهوم كليدي (موجود زنده) ارگانيسم بود.

منبع :دنیای سوفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:8  توسط مهدی  | 


من در این برهوت به دنبال نسیم می گردم
دریغ که از گشت خود
                 طوفان به پا کردم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 18:54  توسط مهدی  | 

آرام و بی تقلا نشسته ام 
                         "شاید که حال و کار دگر سان کنم"
افسوس 
          از خاکسترم هیچ ققنوسی پر نخواهد زد
و آسمان شما
شکوهش را از دست خواهد داد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:33  توسط مهدی  | 


ــ تو را دوست دارم بدون آنكه علتش را بدانم.
 زيرا محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا!

لامارتين شاعر فرانسوی

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 12:23  توسط مهدی  | 

غريب تر از سنگ ريزه های بيابان
اين چوب لباسی ست
كه روزی درخت بود
و امروز
ما خستگی هامان را از خيابان می آوريم
می اندازيم سر دوش اش
بدون اينكه يادمان باشد
روزی
پرندگان عاشق
بر شانه اش می نشستند
                                   علی رضا نوری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 20:41  توسط محمد رضا  | 

مرگ مرا در آغوش کشید و گفت:
                              زانو زده ای؟!
در مقابل تنهایی سر خم کرده ای؟
تنهای ات مرگ تو نیست !
                                  برخیز.

ــ :بگذار کمی بمیرم 
                           در آغوشم گیر
                                               تنت گرما بخش عجیبی دارد 
                                                                     نوازشم کن
ــ :چه سردی!
ــ :در آغوشم گیر ، نوازشم کن

ــ :پدران تو از من گریخته اند و تو این چنین...
     برخیز
             دستی افشان. 
           «دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر قطره شود خورشیدی
             باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند
                                                                      روزن  روزن »

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 15:19  توسط مهدی  | 


مرگ مرا در آغوش كشيد و گفت:
                                        زانو زده ای؟!

در برابر تنهايی سرخم كرده ای؟!
تنها فقط در مقابل من ناتوانی،
 تو را رها نكرده ام كه اين همه ،
جان به جان تسلیم کنی!
تو را رها نكرده ام كه بنشينی!
پدران تو از من گريخته اند...
تنهای ات مرگ تو نيست، برخيز.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 21:3  توسط مهدی  | 

اینک .در بیابان تنهایی
دل بسته به خاران شده ایم
از عطش ، چنگ بر دل سنگ می کشیم
دریغ
زمین تشنه تر از ماست
آب از آسمان باید خواست
                                                            
                                                 (بهمن ۸۶)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 11:47  توسط محمد رضا  | 

نگام خیره میشه...
                            وقتی شب ها،تو جام غلت می زنم
                            و دنبال چیزی می گردم
                            شاید بتونم تمرکزی پیدا کنم

یه لحظه نگام ثابت میشه...
                             وقتی می بینم پدرم
                             بعد از خستگی روزانه
                             چیزی برای چند دقیقه ای بیدار موندن داره
                             احساس میکنم اگر من هم اون چیزها رو داشتم
                             دیگه این همه غلت نمی زدم 
                             و الان مثل پدرم خوابیده بودم.

نگاه خیره شدم رو از پاکت سیگار و زیر سیگاری و فندک بر می دارم
و به شب نگاه میکنم.بازم نمی تونم دوام بیارم و غلت دیگری می زنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:37  توسط مهدی  | 

اما رويتِ اين جامه های كثيف بر اندام ِ انسان های پاک ، چه دردانگيز است!

و اين منم كه خواهشی كور و تاریک در جایی دور و دست نيافتنی از روحم ضجه می زند.

 

متن کامل غزل در ادامه مطلب . احمد شاملو کتاب هوای تازه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:15  توسط مهدی  | 

گيج می زنم باز _ گهی با اين راه . گهی به راه ديگر
پروانه شو . شمع باش . عقل را افسار بگير. از راه مرو .
 از راه برو _ديوانه شو _گهی دل هی می زند گهی عقل نيشخند می زند
اين چه بازی است . شوم ، وحشت ناک ، غير قابل ترسيم.

حالت عجيبی از جوانيم كه در آن آشفته ام
و اين آشفتگی شب هایی به سراغم می آيد كه ترس نبود تو را می بافم و كی باشد اين جامه تنهايی را به تن كنم .
ترس نبود تو. و اين بود تو كی بوده نمی دانم كه حالا ترس نبودنت كابوسی شده برای ربودن خوابهای آرام شب های پائيزی من .
شب های آرامی كه باد پنجره را به هم می كوبد و صدای جيغ كفتاران حياط خانه را به جنگلی مرموز بدل می كند.
شب های آرامی كه هنوز عادت به زود تاريك شدنش نداری .
شب های آرامی كه می توانست آرام باشد اگر تویی وجود نداشت ، منی وجود نداشت و اين باد لعنتی كمی امان می داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 12:40  توسط مهدی  | 

دیگر خوابیدن فایده ای نداشت . فکر بیدار شدن در چند دقیقه دیگر هوس خوابیدن را از سرم بیرون می کرد . ترجیح می دادم این چند دقیقه را هم گیج و خواب آلود بگذرانم . بدون این که به جیزی نگاه کنم چشمانم باز بود و آهسته و گرم گاهی پلک می خورد . وزوز چرخ خیاطی که تا چند ساعت پیش پشتش نشسته بودم هنوز توی گوشم بود . در این لحظه صدایی عجیبی به گوشم رسید.
صدای نق و نوق بچه ای بود که در نیمه شبی پائیزی در حال بیدار شدن از خواب بود  صدای غریب کم کم به گوشم آشنا رسید . به نظرم آمد صدا از درون اتاق باشد . لحظه ای شک کردم من در خانه تنها بودم . این چیزی بود که تقریبا از آن اطمینان داشتم . اما صدای بچه واقعی تر از آن بود که وهم و خیال باشد . بی اختیار برخاستم صدا از درون اتاق بود جای تعجب داشت که در آن لحظه هیچ ترسی نداشتم . فقط حس کنجکاوی بود که باعث شد به سمت اتاق بروم و در را آهسته به طوری که بچه بیدار نشود باز کنم . درون تاریکی اتاق روی تخت دو نفره ای که تا قبل از آن درون خانه ام ندیده بودم زنی جوان خوابیده بود و بچه شیر خوارش داشت کم کم از خواب بیدار می شد . صدای گریه ی بچه که بلند شد ناگهان همه چیز در ذهنم واضح و واقعی تر شد . مانند زمانی که تصویری سه بعدی را کشف می کنی و همه اجزاءش برایت ملموس و واقعی میشود . خوب نگاه کردم آن دختر را می شناختم چند وقتی می شد که با او آشنا شده بودم . و قصد داشتم همین روزها از او خاستگاری کنم . اما چند سالی بزرگ تر و جا افتاده تر از حالایش به نظر می رسید . در این لحظه همه چیز برایم زنده شد. او همسر من بود و این بچه نق نقو هم احتمالا بچه ما . همه چیز را به وضوح دیدم لمس کردم .گویی از زمان جلو زده بودم . چند ثانیه در همان حال ماندم و در یک دم همه چیز از بین رفت و اتاق خالی شد از زن و بچه و تخت دونفره و من تازه از دیدن این وهم شوکه شدم
خسته تر از آن بودم که بیش از این به چیزی که دیده بودم فکر کنم .اما تاثیر این وهم در وجودم جاودانه ماند . این چند ثانیه تمام آینده ای بود که به سرعت به سمتش می رفتم .
به سمت رخت خوابم رفتم و تصمیم گرفتم بخوابم بدون این که به بیدار شدن حتی فکر کنم .
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 14:7  توسط محمد رضا  | 

چه وحشتناک بود !!
دنیای کودکانه کارتن ها ، و حوادث اشک آور داستان ها ، و گم شدن سگِ گله .
غم انگیز و شادمانه پرواز میکرد دختر ِ مو بلندِ شهر کودکی های ما .
حالا دیگر هیچ کدام از آن داستان ها دلم را ریش ریش نمی کند !
نمی دانم چون بزرگ شده ام و یا ...
بذارید از اول بگم که همیشه دوست داشتم خرس داشته باشم ،‌ اما اینکه مادر خرس ها را کشته باشم و بچه هایش را نگه داشته باشم برام گریه آور بود . حالا دیگر گریه نمی کنم اگر مادری را کشته باشم تا کودکش را با خود ببرم . مادری را در روحش کشته باشم .
حالا یا بزرگ شده ام و آن داستان ها برایم بچه گانه است و یا ...
بذارید از اول بگم که هاکل بريفین شدن همیشه آرزوم بوده . اما اینکه پدری را تنها گذاشته باشم و رفته باشم همیشه ناراحتم می کرد . حالا دیگر ناراحت نمی شم اگر سال ها رفته باشم پی تفریح و پدرم تنهایی ، تنها درخت حیاط خانه را سالها با دست های پینه بسته اش آب داده باشد .
بذارید از اول بگم :
یک بار که برنامه کودک تمام شد ، دویدم تو اتاقم و با قطره های اشکم گفتم نمی خوام اینقد آدم بدی باشم .
حالا دیگر یادم نمی یاد کدام برنامه کودک بود و کدام شخصیت که اینقد منو به گریه انداخت . شاید چون بزرگ شدم و احساس بچه گانه ام از بین رفته و آن داستان ها و کارتن ها در دوران کودکی معنا و مفهوم داشت و یا ...
اینکه با گرگی همسفره شده باشم . موشی را از مرگ نجات داده باشم . دیوی را به زانو در آورده باشم . گاری ای را از روی مردی برداشته باشم . و با اسب چوبیم تا دور دست های طلائی دویده باشم .
شاید تمام اینها یک سری احساسات بچه گانه بوده و یا ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 12:18  توسط مهدی  | 

نایی برای زندگی کردن ندارم
اما
برای دوست داشتنت
زنده تر از تمام نا مردگانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:12  توسط محمد رضا  | 

نشسته در غبار
غباری از سراب
سرابی از التهاب ...

نشستن
            نشستن و ساختن 
             و گاهی هم ویران کردن 

                        خیالاتی را که زندگی کردیم  .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:28  توسط مهدی  | 

بعد از گذشت قرن ها از عبور نياكانی همچو فرهاد از سرزمين سرما زده ی ما ، هنوز با آتش آنهاست كه خود را گرم می كنيم .
همه به يك شكل دل می بازيم حتی اگر سر انگشتانمان با هم فرق كند .
تاملی ديگر می طلبد تا مجنون را زندگی كردن ، نه بازی كردن .
ليلی را زيبا ديدن و شيرين را شكوائيه سر دادن .
نياكانی كه طور ديگر نگاه می كردند چه آن هنگام كه افزايش جان ديگری را طلب كردند و چه وقتی كه ظرفی را شكستند .
و حال ما تحولی غريب در زندگی روزمره خود را سريع عشق نام می نهيم .
شبيه هم عروسك خيمه شب بازی می شويم  حتی اگر سر انگشتانمان با هم فرق كند .
طرز نگاه كردن آنها را بياموزيم ، نه بازی نقش آنها .

پی نوشت از زبان محمد رضا : مغازه های كادو فروشی را كه حتما ديدی ؟! مغازه های كه مشتری هاش دختر و پسرای عاشقند ! تمام كادوها و كارت پستال ها فانتزی و بچه گانست . در صورتی كه اينها سرگرميند و عشق فارغ از اينهاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 12:47  توسط مهدی  | 

گاهی عدم اعتماد است که با نام های دیگری حضور پیدا می کنیم .

                                                                        توسط: م .ماهیار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:44  توسط مهدی 

شنيدم در كشوري با تولد دختران گردنبند هاي نيز متولد مي شود از تعصب و تفكر مردان تا زيوري باشد بر پاكي زنان .
هر چند زنان پاك تر از مردان باشند .
درست هنگامي كه گردن از مو باريكتر نوزاد نيازمند حركت و رشد ست جلوگيري مي كنند از فشار سر بر گردن ، حلقه هاي آهني به قطر گردن .
بزرگ مي شوند همراه با همان حلقه ها ، روز به روز به تعداد حلقه ها اضافه مي شود تا خداي نكرده بر قتل بي نوايان اجهافي نشود .
اين زيور گواه بر پاكي دختركان بي گناه.
و هر گاه مرد احساس كند زنش ، دخترش ، نافرماني كرده است حلقه ها را باز مي كند تا گردن حلقه به دوش ها زير سنگيني سر خم شود و راه تنفس را بر خود بندد و اينچنين شايد دستي به خوني آلوده نشود و ناپاكي خود دار فلزي را از گردن بگشايد و از بين برود ، و مردان در ساخت حلقه هاي ديگر .
در چنين اوضاعي گرامي داشت روز زن وقاحت مرموز ديگرست  ، در كشوري كه ساليانه بر مرگ دختران و زنان بي گناه افزوده مي شود نه شايد از طريق حلقه هاي آهني بل طرق مختلف و رنج مي كشند از براي توهين و اتهام ، بايد ديگر خفه شد .
شايد خود تاملي باشد بر دستهاي به خون آلوده نشده مان .
گلي براي كشتن تو همراه با تفکر حلقه های آهنی .
                                                                                توسط م.ماهیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط محمد رضا  | 

آن روز که ما  زمین خوردیم فکر اینکه این چنین چشم هایمان را از کاسه بدر آورند را هم نمی کردیم.
زمین خوردیم غافل از اینکه استخوان هایمان خورد شده و ما امید به برخواستن  داشتیم      
نشستیم تا موعودی بر ما گذر کند

می شنیدیم صدای جیغ کرکسان را و آن را آوای خوش کمک پنداشتیم
به چه امیدی برادرانمان را از پرتگاه پرت کردیم ؟!  تا جلوی حمله لاشخور ها را بگیرند ؟! حال آنکه بر سر ما نشسته بودند.

اگر می بینی زنده هستیم . سیرند و نوبت ما را به اشتهای بعدی خود گذاشته اند.
اگر برای نفس کشیدنمان آب و دانه آورده اند  خواهان لاشه های تازه هستند نه گندیده و موریانه خور شده.

آنروز ها غروب را به خاطر می آورند که به دنبال لاشه ای سرگردان به دور خود می چرخیدند و امروز غروب فارغ از کشمکش بر سر جنازه ی ما تعارف می کنند.
ولتر : این همه مردگان و کشتگان...
طعمه لاشخوران ، کرکسان و زاغان می گردد
بدین سان ، همه اعضای جهان در رنج بسر می برند
همه برای رنج کشیدن می زایند
و شما از این اجزای شوم و منحوس ، و از بدبختی های بشر
می خواهید کاخ سعادت دنیا را بسازید؟
ای بیچاره ضعیف بدبخت ، چرا فریاد بر می آوری و می گویی :
در این دنیا ( هر چیزی به جای خویش نیکوست ) ؟!
                                                                        توسط م.ماهیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:47  توسط محمد رضا  |